یادداشت های روزانه
چند شب پيش عروسي هتل دعوت داشتيم از اون عروسي هاي همه چيز تموم ، 5 ،6 مدل غذا ، ميوه ،شيريني ، چاي بستني ..... از همون عروسي هايي كه آخر شب پيرزن ها و پيرمردها مجبورند 2 ، 3 تا قرص فشار و قند و... را با هم بخورند و جوانترها هم مجبورند خودشون را به شربت آبليمو ببندند آخه ما ايروني ها عادت داريم توي همه چيز افراط كنيم يك شب كه بيشتر نيست حالا درسته عروسي نوه پسر دختر عموي بابا بزرگمون ولي بالاخره اين آقا و خانم بدون حرف پيش قراره فقط يكبار عروس و داماد بشن و ما هم بايد از بابت اين موضوع كه خيلي هم خوشحال كننده است ، خودمون را خفه كنيم .
توي سالن هركسي در مورد عروس و داماد نظري مي داد از نظر بعضي ها به هم مي آمدن از نظر بعض ها داماد سر بود و از نظر بعضي ها بالعكس . بعضي ها معتقد بودند داماد خوب جايي افتاده دختره يكي يكدونه است و پدرش پولداره ، جهاز خوبي هم داده و از اين به بعد هم قراره با كمكهاي نقدي و غيري نقديش اين زوج را حمايت كنه . از اين طرف داماد هم درسته تازه وارد بازار آزاد ! شده ( البته معلوم نشد در چه رشته اي – ظاهرا" اهميتي هم نداره !) ولي تا اينجا رو سعي كرده كم نياره و تونسته با لباس عروس و سرويس طلاي چند ميليوني و... و احتمالا" مهريه يك هزارو سيصدو شصت و چند سكه اي خودي نشان بدهد .
و من مدام به اين فكر مي كردم همه اين ها به علاوه خيلي چيزهاي ظاهري ديگه كه ما در مدت كوتاهي كه توي سالن بوديم نتونستيم ازش خبردار بشيم ، چقدر در ادامه ، دوام و بقاي اين زندگي موثر هستند . فكر مي كردم كه پس از تمام شدن تمام اين هياهو ها و سرو صداها ، آن چيزي كه مي تونه خوشبختي و آرامش را براي اين زوج فراهم كنه چيه ؟ و باز فكر كردم نكنه اين ها در بين اين همه دلمشغولي و شلوغي تهيه و تدوين زرق و برق عروسي از ياد رفته باشه .به ياد آوردم كه در گذر زماني نه چندان دور و در فاصله تنها دونسل و يا شايد هم يك نسل و نصفي چطور معيارهاي ازدواج و روش هاي آن انقدر متحول شدند به ياد آوردم براي پدرم سرشناس و محترم بودن خانواده مادرم و براي من توان علمي همسرم معيارهاي بزرگي بودندكه شايد الان كمتر به آن توجه ميشه . خودمون بهتر مي دونيم كه امروزه ازدواج داره به يك معامله تبديل ميشه حالا اين كه كي چقدر از اين معامله گيرش مي آيد را بايد تا آخر پاييز صبر كرد .
بگذريم . به ما كه خيلي خوش گذشت . جاي شما هم خالي بود .