
آتش اميد
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگرچه روزها افق را به دنبال يك ياري رسان از نظر مي گذراند اما كسي نمي آمد سرانجام خسته و از پا افتاده تصميم گرفت از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از خطرات محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد. كار سختي بود ولي به هر حال انجام داد.
روز كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم واندوه در جا خشك اش زد ، فريادزد:
خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟
صبح روز بعد با صدا بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شود از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد: شما ها ازكجا فهميديد من اينجا هستم.
آن ها جواب دادند:
ما متوجه علائمي كه با دود مي دادي شديم!
وقتي كه اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دل مان را ببازيم چون حتي در ميان درد و رنج ، دست خدا در كار و زندگي مان است.
به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند..
حمیده سیدطاهر