غرور

اسم من غرور است...
من سر تو کلاه مى‌گذارم.
من تو را از مقصدى که خدا برايت قرار داده گمراه مى‌کنم...
زيرا    تو بايد به راه خودت بروى.
من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى بازمى‌دارم   ...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى.
من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مى‌دارم    ...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کرده‌ام که هرگز نمى‌توانى ديگران را ببخشى      .
من تو را از پارسايى و پرهيزکارى   باز مى‌دارم   ...
 زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مى‌زنى.
من تو را در  ديدن واقعيت‌ها گمراه مى‌کنم ...زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مى‌کنى.
من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مى‌کنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت. 

من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مى‌کنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است.
من تورا از شکر کردن به درگاه خدا باز مى‌دارم ...

زيرا تو را متقاعد مى‌کنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى.
اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم    .
تومرا دوست دارى ...
زيرا فکر مى‌کنى که من هميشه مراقب تو هستم.
امّا اين ها واقعيت ندارد.
من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادان بسازم

خدا چيزهاى بسيارى را در اين دنيا براى خوشبختي تو قرار داده است  

من هم قبول دارم، ولى نگران نباش...
چون اگر به من اعتماد داشته باشى و به من بچسبى هرگز نخواهى فهميد که چگونه عمل کني!

 

حمیده

 

 

یادداشت های روزانه

امامزاده

اونروز در اثر يه فكر خيلي ناگهاني ، تصميم گرفتم به امامزاده صالح بروم  چرا دروغ راستش را بخواهيد زياد اهل اين جور جاها نيستم ولي حالي داشتم كه  دوست داشتم براي ساعتي از همه چيز بكنم و دور بشم ، دلم خيلي سنگين بود . خلاصه تصميم گرفتم و عمليش كردم فضاي بيروني امامزاده چنگي  به دل نمي زد ولي داخلش  بد نبود همون آينه كاري ها همون سنگ هاي سبز و همون زري طلايي با بوي خاصي از گلاب كه مخصوص اين جورها جاهاهست .

 گفتم دلم گرفته بود، نمازي خواندم و گوشه اي روي سنگ ها نشستم ساعت ها نشستم و فكر كردم و گاهي اوقات هم زار زار گريه مي كردم . بعضي وقت ها در كنار غريبه ها بيشتر احساس آرامش مي كني اون جا كسي نبود كه  ازت بپرسه چرا گريه مي كني و تو مجبور باشي هزار دروغ جورواجور را براش سر هم كني اون جا كسي نبود كه تو چشمات زل  بزنه ازت جواب بخواهد و تو ندوني كه بايد چي جواب بدي اون جا كسي نبود كه دلش براي دلتنگي های  تو بسوزه و تو نگران غصه خوردن اون براي خودت باشي ،  خلاصه اين كه اون جا اصلاً كسي متوجه حضور من نبود و من از همين نبودن بود كه احساس آرامش مي كردم .

 تو حال خودم بودم كه پيرزن بغل دستي ام شكلاتي را به من تعارف كرد و گفت بخور دخترم بغضت را مي خوابونه( چه ربطي داشت )  شكلات را ازش گرفتم طعم خوبي داشت من هم بهش گلابي تعارف كردم و كمي حرف زديم حرف هايي كه خيلي ريشه دار نبود از خودكشي دختره توي توالت پارك ملت تا كرايه خونه و بدبختي هاي مستاجرها و....  ولي مدام مي گفت :‌ خدا به همه چيز آگاه خودش مي ده خودش هم مي گيره و... حرفهاش ذهنم را مشغول كرد ديگه زياد گريه نمي كردم .

غروب بود بيرون آمدم سري به بازارچه كنار امامزاده زدم . شايد براي اولين بار شلوغي بازارچه اذيتم نكرد دلم مي خواست توي دالان هاي تو در توي بازارچه گم بشم خيلي بي هدف تر از اين بود م كه به دنبال چيزي براي خريدن بگردم ولي به هر حال خريدي كردم وقتي از بازارچه بيرون آمدم فضاي فكريم كاملاً عوض شده بود . حالا حال بهتري داشتم .

 

پ.ن.1. قول دادم زود زود بهش سر بزنم.

پ.ن.2. هر وقت بغضتون گرفت شكلات بخوريد امتحانش ضرري نداره .

 پ.ن.3.راستي از بازارچه دو تا ملاقه روحي خريدم به درد توي دبه ماست و ترشي مي خوره .

سحر            

او تصمیم گرفت زنده بماند.

 

او تـصـمیم گـرفـت زنـده بـمـانـد

 مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک برخلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

 

(حمیده)