مراقب باشيد بعد از خواندن اين متن آنفلانزا نگيريد.

 

سلام

 

پنج شنبه خير سرم رفتم موهامو رنگ كنم با كلي ذوق زدگي و شوق زدگي رفتم آرايشگاه  بعد از سه ساعت موهام شد تقريبا نسكافه ايي .

بعد از بيست و چهار ساعت هم خودم شدم يه آدم سرما خورده كه از كارش عين سگ پشيمون شده به سحر مي گفتم كه به ما نيامده شيك و پيك باشيم .

خدا ازش نگذره اين آرايشگره يه جوري تو صورتم سرفه كرد كه بعد از گذشت شش ساعت فقط شش ساعت علائم سرماخوردگي در من نمايان شد . حالا هم شدم يه آدم آنفلانزا گرفته كه سه روز سر كار نيامده و امروز تازه اومده پشت ميزش نشسته يه سرفه يه عطسه يه آپ . مواظب باشيد شما هم بعد از خواندن اين متن آنفلانزا نگيريد .

خيلي وحشت ناكه . خطرناكه حسن .

 

حميده

پاييز ديووووونه

 

 

پاييز ديووووووووووونه

 

لب ایوون دل می شینم و نگاهم رو سر میدم روی تموم ابرها باد می وزه و دستهام با فنجون هم آغوش می شن یه عصر دلگیره پاييزه، بارون تن خشك و تشنه ام رو سيراب مي كنه  و خورشید داره برای آسمون دست تکون می ده و ماه میاد تا ستاره ها بیشتر از این دلتنگ نشن ولي چه فايده  كه ماه هم كم كم بايد خداحافظي كنه با تمام آرامش و سكوت شب .بی قرارم و دلتنگ ،خداجون كمكم كن تا اين روزهاي پر از استرس پاييزي رو پشت سر. شايد پيش خودتون فكر كنيد كه  من  ديوونه شدم ، ولي اتفاقا درست فكر مي كنيد چون هواي پاييز من رو ديوووووونه مي كنه. 

 

حميده

پاييز

 

 

دوباره باران های پاییزی شروع به باریدن کرد و من ...

 

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد قدم می زنم و باخود زمزمه میکنم این شعراز اخوان ثالث را که :

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید 

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز 

حمیده

 

 

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد

 

 

حمیده