یادداشتهای روزانه

پارك بانوان

چند روز پيش يكي با يكي از دوستان صحبت مي كردم با خوشحالي داشت درمورد اين كه خواهرش به پارك بانوان رفته و كلي بهش خوش گذشته حرف مي زد اولش حس خوبي بهم دست داد فكرش را بكن بتوني در يك محيط باز راه بري در حالي كه نسيم و هواي آزاد به پشت گردنت مي خوره ، بتوني روي چمن ها دراز بكشي بدون اين كه شرم داشته باشي ، بتوني بلند بخندي و شوخي كني بدون اين كه .... آره شايد اونجا بتوني به اون چيزي كه اسمش را مي زارن آزادي نزديك بشي البته كاملاً موقتي .

ولي بلافاصله دلم گرفت چقدر دلخوشي ها و آرزوهاي ما كوچيك هستند ، مي گن محروميت انواع مختلف داره ( اصلاً به دليلش كار ندارم من هم قبول دارم كه حجاب مصونيت است نه محدوديت . من هم قبول دارم زن در حجاب مانند مرواريد است در صدف و.... ) ولي واقعيت و اون چيزي كه آه من را درمي آره  اينه كه ما به دليل زن بودنمون از حداقل لذت هاي دنيوي هم نمي تونيم بهره مند بشيم . احتمالاً قرار اون دنيا  تمام اين محروميت ها و محدوديت ها ، برامون جبران بشه و بهمون حوري بدن . اصلاً خدا را چه ديدي شايد اون دنيا خدا خواست و  ما مرد شديم و به بقيه زور گفتيم .

ما آدمها دیگه چه کاری نمونده که انجام نداده باشیم؟؟؟؟؟؟

قتل-جنگ -کشتار- تبعیض- دروغ- فساد- کفر- حالا هم پرنده ها!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 نمی دونم باید چی بگم !!!!!!

شما بگید...

حمیده

یاداشت های روزانه

چرا اينطوري هستيم ؟

آن روز غروب دلگيري بود از اون غروب هايي كه آفتاب دلش نمي خواد بساطش را از توي آسمون جمع كنه وبره ، آخه بعضي وقت ها شب و تاريكي خودش نعمت بزرگي محسوب ميشه . البته شايد هم تقصير آفتاب نبود ، تقصير هيچ چيزو هيچ كس نبود ، حتي تقصير صداي ناهنجارلودري كه از صبح توي كوچه مون داشت خاكبرداري مي كرد هم نبود . اين من بودم كه حس بدي داشتم . حسي كه خودم خوب مي دونستم از كجا ريشه گرفته .

درست 20سال از زماني كه من براي آخرين بار حياط دبيرستان روشنگر را براي هميشه ترك مي كردم مي گذشت . مدرسه ايي با حياط بزرگ و باصفا و يك خانه قديمي در وسط آن كه مي گفتند خانه امين الدوله بوده بعدها با موشكي كه اون سال ها به سركوچه مدسمون اصابت كرد اين ساختمان تقريبا" مخروبه شد و ما از ساختمان هاي بخش هاي ديگر مدرسه استفاده مي كرديم . مدرسه بدي نبود شايد در زمان خودش جز معدود مدرسه هاي غير انتفاعي بود كه از بچه ها پول مي گرفت و مدعي بود قبولي كنكورش زياده . پدرم هميشه فكر مي كرد اگه ما خوب درس بخونيم ، اگه در مدارس خوب باشيم و دوستان خوبي داشته باشيم مي توانيم به تمام آرزوهاي خودمون و روياهاي اون برسيم ولي خيلي زود فهميد همه چيز اون طوري نميشه كه مافكر مي كنيم يا براش برنامه ريزي مي كنيم .

خلاصه بگذريم ، اين ها را گفتم كه بگم از اون سال ها خيلي مي گذره و من تقريبا" از بچه هاي مدرسه بي خبر بودم ، فقط با يكي دوتا از بچه ها اس ام اسي ردوبدل مي كرديم و گاهي هم تك زنگي به هم مي زديم ولي غالبا" حرف زيادي براي زدن به هم نداشتيم تا اين كه روز قبل اس ام اسي از يكيشون گرفتم كه نوشته بود مادر فلاني فوت شده و فردا تشيع جنازه ميشه هر چقدر فكر كردم قيافه دوست مادر مرده ام را به ياد نياوردم پس بي خيال شدم . دوباره اس ام اسي گرفتم كه نوشته بود جمعه مراسم ختم متوفي است به اين شكل و به آن شكل . خلاصه ، شايد ازسر كنجكاوي زنگ زدم ببينم چه خبره ، بعد از كلي آدرس و نشوني من تونستم قيا فه دختر عزادار خانواده را درذهنم تجسم كنم ولي هيچ خاطره ارزشمندی پیدا نکردم . به هرحال از اين موضوع گذشتيم و وارد بحث هاي ديگه شديم تازه متوجه شدم كه اين رفيق ما 6 ماه ازدواج كرده . يك جورايي حال بدي به من دست داد . فكر كنيد ما حداقل روزي 4يا 5  تا اس ام اس به هم مي داديم حداقل يكي ازاون ها مي تونست حاوي اين خبر خوب باشه ولي نبود امان از ما كه چقدر در دادن خبرهاي بد به هم  پيش قدميم و ... .

پ.ن 1: يه جورهايي فكر مي كنم دل گير بودنم تو اون بعد اظهر نتيجه اين حال گيري بود .

پ . ن 2: صورتحساب اس ام اس هاي اين ماهم 26 هزارتومن بود ولي فكر مي كنم براي ماه آينده اين مبلغ خيلي كاهش پيدا كنه .

پ .ن 3: فكر مي كنم بايد اون ته مانده روياهاي كودكي توي اون مدرسه را هم دور بريزم من حالا ديگه خيلي بزرگ شده ام .