يادداشت هاي روزانه

برگشتم

چرا دروغ،‌چند وقتي ميشه كه به وبلاگ خودمون هم سر نزدم . نمي دونم چرا ؟  شايد وقت نداشتم  شايد هم حوصله . بعضي وقتا چيزهايي را كه مي توني بنويسي نمي خواهي بنويسي و چيزهايي را كه مي خواهي بنويسي نمي توني و اين بدترين حالته .

بعضي از دوستان اشاره داشتن كه يه كم تكراري شديم برا ي همين تصميم گرفتيم  فضاي نوستالژي و روزمره نگراي را موقتن كنار بزاريم و وارد مسائل اجتماعي بشيم .خدارا چه ديد شايد بدها اونقدر بزرگ و مهم شديم كه از سياست و مذهب هم نوشتيم .  

ديروز آماري را مي خوندم كه برام جالب بود . نوشته بود 87 درصد زناني كه طلاق مي گيرن نمي تونن مهريه هاشون را بگيرن . 98 درصد آن ها نفقه نمي گيرن . پس اين همه هياهو بر سر تعيين ميزان مهريه مال چيه ما كه نفهميديم اين چجور حقيه كه نميشه گرفتش، نمي خوام فمنيست بازي در بيارم ولي من تازه فهميدم كه چقدر زياد بايد تاوان زن بودنمو پس بدم . بگذريم .

و اما در مورد پست قبلي، حميده راست مي گه اون آقا با دمپايي پلاستيكي توي بارون اومده بود براي پسرش كتاب بخره . تمام جورابش خيس بود . ميدونم كه هر روز ممكنه صحنه هاي بدتر از اين و ببنيم پسري كه كنار وزنه ترازو ، كتاب و دفترش و باز كرده . پيرزني كه ليف مي فروشه . پسري كه هرروز نرسيده به هفت تير با لباس هاي تر و تميز ويلون ميزنه و آرشه به قلب آدم مي كشه و تو از خودت مي پرسي چرا و.... ولي سديم جان فكر مي كنم هر چيزي قد خودش مي تونه مهم باشه . و بالاخره يكي مسئول هست من ، تو ، حميده ، دولت،  و.... يكي از دوستان وبلاك نويس كه بسيار هم مورد ارادت اينجانب هستند هميشه استناد مي كنن به يه جمله از داستايوسكي كه مي گه  « هنگامي که جنايتي در جامعه اتفــــاق مي افتد دست همه به آن آلوده است.» پس شايد اگه فكر كنيم سهم خودمون و از هر چيزي بهتر پيدا كنيم .

سحر

 

 

                         

                                  دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 

 

اون تو یه هوای سرد زمستونی با دمپایی پلاستیکی بر پا اومده بود تا برای پسرش کتاب بخره

 

 

 

 

 

حمیده

معلم اول دبستانم.

 

 

سلام دوست جون هاي من

امروز حال و هوام يه جورايي بود همش به ياد دبستاني كه توش درس ميخواندم مي افتادم الان نمونه دولتي شده  راه فاطمه(س) هي يادش بخير چه روزگاراني داشتيم ما . چه حالي مي كرديم نه غم نون داشتيم نه غم آب داشتيم نه غم برق نه غم دلتنگي نه غم عاشقي و جور يار  چه حالي ميكرديم ما و خبر نداشتيم كه اين دوران ديري نمي پايد. عجب روزگاراني بود .  (تووووووووووووپ) .

يادش بخيرخانم رحيمي معلم كلاس اول دبستان مون (یادش سبز)  بازم يادش بخير نمي دونم چرا كلاس اول كه بودم هميشه حرف دال رو برعكس مي نوشتم سر اين قضيه اونقدر من از اين خانم رحيمي  كتك ها  خوردم . (چوب معلم گله هركي نخوره خوله)

اگر زنده است خدا عمر با عزت بهش بده اگرهم فوت كرده خداوند رحمت كناد.

 

حميده