بكش و خوشگلم كن

بكش و خوشگلم كن
هیچ می دونستین ایران رتبه اول شمار جراحی های زیبایی جهان را دارد
و
رتبه سوم در استفاده از لوازم آرایشی در جهان
حمیده

بكش و خوشگلم كن
هیچ می دونستین ایران رتبه اول شمار جراحی های زیبایی جهان را دارد
و
رتبه سوم در استفاده از لوازم آرایشی در جهان
حمیده
به یاد گذشته
ديروز تنهايي به پيروزي ( محله قديميون ) رفته بودم . سرخيابان اول نيروي هوايي پياده شدم دلم مي خواست پدرم را سورپيريز كنم ، مطمئنم انتظار هر كسي به غير از من را مي توانست داشته باشد از كوچه 21/1كه رد شدم به برج سبز شده بر سر جاي خانه پدر بزرگم نگاه كردم . كوچك كه بودم عاشق آن كوچه و آن خانه بودم . تمام خواسته هاي من از زندگي در كنار حوض آن خانه برآورده مي شد. ساعت ها مي توانستم با محمدو نغمه و گاهي هم عباس( دائي و خاله هايم ) بازي كنم . از تاب بازي گرفته تا متكا بازي سرغروب وقتي روي تخت هاي چوبي حياط رختخواب ها را پهن مي كرديم و من آنوقت بود كه مطمئن مي شدم كه امشب حتماً آن جا خواهم ماند. از منتگرهايي كه با اشتياق روشن مي كرديم و سوختن آن ها را با ولع زياد تماشا مي كرديم اون منتگرها همانقدر كه حشره ها را فراري مي داد ما را جذب مي كرد. از نانوايي كه قبلاً نان سنگكك و الان نان بربري مي فروخت ناني خريدم . در مغازه را باز كردم پدرم غرق در خواندن روزنامه بود فوراً عينكش را در آورد . هر چيزي كه نشانه نقص يا ضعفي باشد پدرم را اذيت مي كند . اين را خوب مي دانم . ولي اين را هم خوب مي دانم كه او ديگر پير شده است اين را از جواب هاي سربالايي كه به مشتريان مي داد بخوبي مي توان حس كرد . او بايد در اين سن به استراحت و تفريح بپردازد چيزي كه ايرانيان در اين دنيا هيچ گاه به آن دست پيدا نخواهند كرد.
كمي كنار پدرم نشستم او به من افتخار مي كند . فكر مي كند من خيلي زرنگ هستم و زندگي كردن را خوب مي دانم ومن دوست ندارم اين رويا براي او در اين سن فروبريزد.
بعد از آن از كوچه و پس كوچه ها تا خيابان پنجم رفتم مغازه سبزي فروشي آقا رضا به سي دي فروشي تبديل شده بود يادم آمد كه آقا رضا سكته كرده بود و زماني كه او را با برانكارد به آمبولانس مي بردند از روي برانكارد افتاده و ضربه مغزي شده بود. يادم آمد كه پدرم مي گفت فرزندانش پس از او سختي بسيار كشيدند . مغازه علي آقاي قصاب هم به بنگاه معاملات ملكي تبديل شده بود. مردم اين روزها مي خواهند زود و آسان به پول برسند چرا بايد دستان خود را به بوي بد گوشت و كثيفي سبزي آغشته كنند .
خلاصه به خانه مادرم رسيدم در آن خانه من حكم يك پرنسس را دارم پرنسسي كه هر كسي مي خواهد كاري براي خوشامد او انجام دهد آن ها عاشقانه مرا دوست دارند ساعت شش بعداظهر بود غذايي خوردم براي مادرم فرقي نمي كند به نظر او هميشه و در هر ساعتي ممكن است بچه هايش گرسنه باشند كمي با برادرم گپ زديم از اينترنت گرفته تا برنامه هاي اسكار و غيره و دوباره به خانه برگشتم درحالي كه دلم هنوز آن جا بود .
سحر ![]()