یادداشت های روزانه
تبعید
صبح جمعه است نيمه خواب آلود به سراغ كامپيوتر مي آيم شايد بيشتر از سر عادت وگرنه خودم مي دونم كار خاصي ندارم . شادمهر داره مي خونه با خودم فكر مي كنم شايد اگه نرفته بود در ايران بهتر رشد مي كرد يا محبوب تر مي شد ولي چرا رفت ؟ اون اين جا هم با دهاتيش كلي گل كرده بود؟ جوابي براي سوالم پيدا نمي كنم . ياد بحث ديشب عليرضا و نغمه مي افتم اين كه اگه آدم پناهده سياسي يك كشور اروپايي و آمريكايي بشه و ديگه نتونه به ايران برگرده تبعيدي محسوب ميشه يا نه ؟ البته اين بحث از فيلمي شروع شد در مورد زندگي اين جور آدم ها و دلتنگي هاي آن ها که در كانال فلان ماهواره پخش مي شد.
پدرم مي گفت ايراني فقط مي تونه تو ايران زندگي كنه اين تعريف شايد يه كم متعصبانه باشه ولي من با خودم فكر كردم پس تبعيد توي فكر ماست و از زماني شروع ميشه كه ياد مي گيريم در شرايط سخت زندگي كنيم و ظرفيت پذيرش شرايط بهتر را نداريم وقتي ياد مي گيريم تمام قوم خويش و عزيزان ما كساني هستند كه هر چند غالبن دوستشان نداريم ولي پيوند قوم خويشي يا به قول قديمي تر ها پيوند خوني با ما دارند وقتي ياد مي گيريم با گذشته ها وخاطرات نوستالژي خودمان زندگي كنيم بدون آن كه به تلخ بودن آن ها فكر كنيم وقتي ياد مي گيريم آنقدر محتاط باشيم كه از هيچ مرزي رد نشويم و از وقتي كه جسارت هر تغييري را به راحتي از دست مي دهيم و....
و با خودم فكر كردم من هم يك تبعيديم . تبعيدي يك فكر منجمدو سخت شده .
سحر![]()