تبليغاتX
حرف هاي ناگفته


حرف هاي ناگفته

 

 

پاييز ديووووووووووونه

 

لب ایوون دل می شینم و نگاهم رو سر میدم روی تموم ابرها باد می وزه و دستهام با فنجون هم آغوش می شن یه عصر دلگیره پاييزه، بارون تن خشك و تشنه ام رو سيراب مي كنه  و خورشید داره برای آسمون دست تکون می ده و ماه میاد تا ستاره ها بیشتر از این دلتنگ نشن ولي چه فايده  كه ماه هم كم كم بايد خداحافظي كنه با تمام آرامش و سكوت شب .بی قرارم و دلتنگ ،خداجون كمكم كن تا اين روزهاي پر از استرس پاييزي رو پشت سر. شايد پيش خودتون فكر كنيد كه  من  ديوونه شدم ، ولي اتفاقا درست فكر مي كنيد چون هواي پاييز من رو ديوووووونه مي كنه. 

 

حميده

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 14:40 توسط سحر وحمیده| |

 

 

دوباره باران های پاییزی شروع به باریدن کرد و من ...

 

زیر بارانی که ساعت هاست می بارد قدم می زنم و باخود زمزمه میکنم این شعراز اخوان ثالث را که :

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست ؛
با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش باد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید ؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان ؛
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست ؟!
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید 

باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز 

حمیده

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:51 توسط سحر وحمیده| |

 

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد

 

 

حمیده

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 15:2 توسط سحر وحمیده| |

كنسرت بانوان

ديروز با يكي از دوستان رفته بوديم كنسرت ويژه بانوان توي تالار وحدت مي خواستيم يه جورهايي يه حالي به خودمون داده باشيم ( يعني يه برنامه مخصوص داشته باشيم واسه خود خودمون، بدون اقوام سببي و نسبي دور و نزدیک )‌. از در تالار وحدت كه رفتيم تو حسابي جو گير شده بوديم پر بود از بانوان شيك و بعضن زيبا.  حجاب ها برداشته شده بود.  بوي آزادي مي آمد. وقتي تو سالن نشستيم و مجري برنامه با اون موهاي بلند و فر كرده اش اومد روي سن احساس كردم چقدر اين محيط لااقل توي اين مملكت برام غريبه است. به هر حال برنامه شروع شد ابتدا قرار بود برنامه ی باله باشه. كمدي الهي دانته با آهنگ و حركات موزون بالريسن هاي بعضن تپل مپل با لباس هاي كاملن پوشيده . برزخ ، دوزخ و رستاخيز . بد نبود.

بخش دوم برنامه خانم خواننده بود بازمانده دهه 50 يا شايدم 40 تصنيف هاي قديمي مي خوند دردستگاه همايون و شور و... بقيه هم باهاش همراهي مي كردن فضاي خوبي بود به هرحال .

پ ن .1 : وقتي بيرون مي آمدم خيلي دلم گرفت براي خودم براي اون ها . خدا را شكر كردم كه استعداد ما در اين زمينه ها نبود هيچوقت، چون اگر بود توي اين فضا به درك واصل مي شد .

پ.ن 2 : تو سالن به رفيقم گفتم حالا اگه جو گير بشيم و همين طوري بريم بيرون به نظرت چه اتفاقي مي افته ؟ گفت: هيچي مي توني اون ور خيابون بگي مستقيم كهريزك .

سحر 

 

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 12:2 توسط سحر وحمیده| |

 

آپ امروزم  درخصوص یک ایمیل بود که از یکی از دوستان خوبم به دستم رسیده بود

گفتم شاید شما هم مثل من از خواندنش لذت ببرید پس براتون می نویسمش.

 

يك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !

لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو

یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی

من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه

من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.

کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.

تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..

داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.

امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟

میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله

پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:

سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

 

حمیده

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:8 توسط سحر وحمیده| |

مدرسه

مي دونم نوبت حميده است ولي مثل اين كه دنيا را آب برده حميده را هم خواب. ولي نه اين روزها افتاده توي فكر چيزهايي ديگه فعلن سراغش و نگيريد كار داشتيد به خودم بگيد بهش مي گم انشاءا... به زودي نتيجه افكارشو خواهم ديد و براتون تعريف خواهم كرد و اما من بعد از راهي كردن روزبه به مدرسه خودم هم بدجوري هوايي شدم ياد خاطراتم افتادم يادمه سال سوم دبيرستان يه خانم معلم فيزيك به نام خانم ولي زاده يا ولي ميرزا داشتيم كه من يه جورهايي عاشقش شده بودم يادمه كه از فيزيك هم هيچي سر در نمي آوردم آخه منه ادبياتي رو. چه به فيزيك و جبر و مثلثات ولي به هر حال هوس خانم مهندس شدن داشتيم كه نشد . خلاصه يه روز همين معشوق ما اومد سر كلاس تا برگه ها را بده بچه ها گفتن نمره هاي بيست و نوزده را بخونيد اون هم گفت باشه آيت الهي 20 سهيلي 19.5 هوشي السادات 19 خويني 19 و كمالخاني 15 همه خنديدند احتمالن كمي به نمره ما و بيشتر به كار خانم معلم و خانم در ادامه گفت با اين همه حرفي كه كمالخاني سر كلاس ميزنه نمره پانزدهشم مثل بيسته .

ما را مي گي خيلي شرمنده شديم .ولي اين دليل نشد كه ديگه سر كلاس حرف نزنيم . خداييش چقدر حرف زدن سر كلاس مزه ميده  نه ؟

سحر

 

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 14:38 توسط سحر وحمیده| |


اين  متن يه ايميل بود دلم نيامد شما نخونيد . خيلي قشنگه . حداقل از نظر من .

"حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
> من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
> باغبان از پي من تند دويد
> سيب را دست تو ديد
> غضب آلود به من كرد نگاه
> سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
> و تو رفتي و هنوز،
> سالهاست كه در گوش من آرام آرام
> خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
> و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
> كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

 

من به تو خنديدم
> چون كه مي دانستم
> تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
> پدرم از پي تو تند دويد
> و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
> پدر پير من ست
> من به تو خنديدم
> تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
> بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
> سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
> دل من گفت: برو
> چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
> و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
> حيرت و بغض تو تكرار كنان
> مي دهد آزارم
> و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
> كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

سحر
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 9:0 توسط سحر وحمیده| |

 

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… 

 

 

حميده  

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 10:31 توسط سحر وحمیده| |

دنياي ما

نمي دونم از كي و چطوري گذرم به اين كوچه پس كوچه هاي تاريك افتاد . شايد به دنبال چيزي مي گشتم ،به دنبال يه حس گمشده ، به دنبال كسي كه بتونم چندساعتي را در تاريكي با او حرف بزنم بدون آن كه شناخته شوم . شايد ديگر از شناختن و شناخته شدن هم خسته شده بودم . شايد به دنبال مرور كردن ياد و خاطره ايي بودم نمي دانم ؛ ولي قطعن پي چيزي آمده بودم پي عشقي ممنوعه شايد! كم كم عادت كردم كه هر روز صبح روي لبه پنجره اتاقم بنشينم شايد آشنايي كه آن طرف كوچه پنجره دارد هم امروز پي هم صحبتي بگردد. گاهي هم حوصله كسي را نداشتم چراغ ها را خاموش كردم و تنها نظاره گر رفت و آمد همسايگان شدم. ديگه به محله و آدم هاش خو گرفته بودم و اگر روزي پشت پنجره اتاقشان نبودن  نگرانشان مي شدم كه كجايند و چه مي كنند.

زمان هاي زيادي را توي اين كوچه و با ساكنان آن سپري كردم به حرفاشون گوش دادم و با هاشون حرف زدم . ديگه كم كم اين دنياي مجازي شد بخشي از زندگي من . ديروز به اين فكر مي كردم كه بر سر دنياي واقعي ما چه آمد . دنياي واقعي ما را چه كسي از ما دزديد كه اين چنين دلبسته اين كوچه تاريك شديم .

به هر حال اين جا راحت تر مي شه حرف زد دل بست عاشق شد و هر دورغي را باور كرد. راحت تر مي شه گريه كرد خنديد و راحتتر ميشه فراموش كرد !!!.

تاريكي اين كوچه بن بست خيلي غريب است .

پ ن 1: اين متن اقتباسي است از يه متني كه قبلن از طاقچه خونه همسايه ايي برداشته بودم ولي يادم نيست خونش كجا بود .

سحر 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 9:48 توسط سحر وحمیده| |

 

 

برايت دعا مي کنم که خدا از تو بگيرد هر آنچه که خدا را از تو مي گيرد

 

 

حميده

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 11:44 توسط سحر وحمیده| |

خواستيم ....

هميشه سبزي را توي چيزهاي ديگه ديده بوديم ؛ در رنگ بهار، در شعاع برگ درخت، در پرتو دشت، در دورنماي شاليزار، در سبزي سبزه سفره هفت سين .  ولي اين بار فرق مي كرد . اين بار خودمون مي خواستيم سبز بشيم . غافل از اين كه تن دادن به جبر زمانه، سازش با روزگار، افتادن در تنگي زندگي روزمره ، مصلحت انديشي و عادت به آن چه هست ؛ آنقدردلهامون و كدر و تاريك و انديشه ها مون را يخ زده كرده بود كه هيچ رنگ سبزي بر اون نمي نشست مگر با ملقمه اي از رنگ سرخ و با تركيبي از رنگ ارغواني كبود.

نمي دونم شد يا نشد نمي خوام بدونم خواهد شد يا نخواهد شد ولي مي دونم كه اين حس سبز بودن را هر چي كه بود دوست داشتم .

پ.ن1. ديروز كه تو خيابون قدم مي زدم ديدم درختان هنوز سبزند . يادم افتاد اون ها ريشه دارند ريشه در خاك .

پ.ن .2. راستش ترسيدم بيشتر از اين بنويسم .( یه جورهایی تقيه كردم ) . تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل .

يا حق

سحر

 

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 7:41 توسط سحر وحمیده| |

 

صحیفه امام؛‏ جلد 14 ، صفحه 380

 

بايد به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، اين مردمى كه شماها را روى كار آورده‏اند، اين مردم زاغه‏نشين كه شماها را روى مسند نشانده‏اند ملاحظه آنها را بكنيد، و اين جمهورى را تضعيفش نكنيد. بترسيد از آن روزى كه مردم بفهمند در باطن ذات شما چيست، و يك انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسيد كه ممكن است يكى از «ايام اللَّه» - خداى نخواسته - باز پيدا بشود. و آن روز ديگر قضيه اين نيست كه برگرديم به 22 بهمن. قضيه [اين‏] است كه فاتحه همه ما را مى‏خوانند! من از خداى تبارك و تعالى اميد اين را دارم كه به ما عنايت بفرمايد و ما را هدايت كند به يك راهى كه مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدايت كند به يك نوشته‏هايى كه مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى كند يك چيزهايى را كه مورد رضاى اوست.

 

حمیده

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 13:59 توسط سحر وحمیده| |

من كيم؟

بعضي وقت ها دوست دارم بدونم كيم و در كجا قرار دارم و به واسطه اين كي بودنم چه انتظاراتي از من وجود داره ؟ مدت ها بود به اين مسئله فكر مي كردم و امروز مي خوام در موردش بنويسم :

خوب من يه مادرم ( مادر روژان و روزبه )‌اون ها احتمالن از من انتظار دارن مامان خوبي براشون باشم يه مامان شش دونگ و مهربون ولي مي دونم گاهي اوقات نيستم .

من يه همسرم (‌زن علي رحماني )‌اون احتمالن از من انتظارات زيادي داره كه من خيلي زياد بهشون فكر مي كنم نمي دونم چقدر انتظاراتش را برآورده كردم ولي به قول معروف هميني كه هست چون مطمئنم كه تمام تلاشم را كردم .

واي خداي من، من دختر بابامم اين نقشم را خيلي دوست دارم اون احتمالن فقط از من انتظار داره كه خوشبخت باشم ولي مي دونم كه گاهي اوقات خاطرش و مكدر كردم .

من دختر مامانمم اون بنده خدا از هيچ كس هيچ انتظاري نداره كمي همدلي كمي همزبوني دلش و قد دريا مي كنه ولي مي دونم گاهي اوقات اين را هم دريغ كردم .

من خواهر بزرگتر برادرامم واقعن الان كه فكر مي كنم مي بينم نمي دونم اون ها چه انتظاري از من دارن مي دونم كه هيچ وقت خواهر غمخوار و دلسوز خوبي نبوم من هميشه براي خودم هم وقت كم داشتم .

من برادرزاده عمو و عمه امم  مي دونم كه پيرن و انتظار زيادي از من ندارن ولي من حتي يه احوال پرسي تلفني را هم دريغ مي كنم .

من دوست دوستانمم بچه هاي دبيرستان و دانشگاه و اين روزها بچه هاي نت ... بچه هايي كه هرزگاهي يادي از من مي كنن شايد دلشون مي خواد خاطراتي را با من زنده كنن ولي من سال هاست كه ازشون فاصله مي گيرم و هي دورتر و دورتر مي شم .

اخ داشت يادم مي رفت من يه كارمندم . احتمالن رئيسم توقع داره من دستوراتش و مو به مو انجام بدم . سعي خودم را مي كنم .

و آخر سر از همه من بنده خدامم يه بنده ي ناشكر و عاصي ، گاهي اوقات كارهايي براي رضاي اون انجام مي دم ولي مي دونم كه اون ها خيلي كمن . مي تونستم بهتر باشم .

راستي شما كي هستين ؟

سحر

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 14:56 توسط سحر وحمیده| |

 

 

جدي؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته ناگفته نماند که اخیراْ آقایون گوی سبقت

رو از خانم ها هم ربودند.

 

حميده

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8:17 توسط سحر وحمیده| |

ترين ها ( از نظر ما )

خنده دارترين ادم ها اونهايند كه وقتي زنده اند محل دفنشون را ار همديگه مي خرن .

آزادترين آدم ها اونهايند كه توي اسارت گليم آزاديشون را مي بافن .

عاشق ترين آدم ها اونهايند كه مي دونند زمين مي خورن ولي چشم از آسمون بر نمي دارن .

احمق ترين آدم ها اونهايند كه همه عمر از مردن مي ترسن (يه جايي خوندم بعضي آدم ها همه عمر از مردن مي ترسن ، حيوان ها اصلن بهش فكر نمي كنن ) .

دردمندترين آدم ها اونهايند كه نمي تونن درهاي باز و پيدا كنند .

 مظلوم ترين آدم ها اونهايند كه صداي حق خواهيشون در لابه لاب قوانين و دستورالعمل ها گم ميشه .

رنجورترين آدم ها اونهايند كه بغض شون فرور مي دن تا دشمن يا غريبه صداي شكستنشون و نشنوه .  .

شادترين آدم ها اونهايند كه به اين دنيا و گير و دارش دل نمي بندند.

مهربونترين آدم ها اونهايند كه بارافتاده ي ديگران را روي بار خودشون مي زارن و از از زمين بلند مي كنن.

صبورترين آدمها اونهايندكه مشت گره كردشون و زير آستين پنهان مي كنن تا موقعش فرا برسه .

باوفاترين آدمها اونهايند كه عهداشونو تو قلبشون مي نويسن نه رو كاغذ اونهم توي محضرها و دفترخونه ها.

بي وجدان ترين آدمها اونهايند كه حقيقتها  رو پنهان مي كنند.

شما جزو كدام گروهيد ؟  

 ترين ها از نظر  شما چه كساني هستند؟

سحر

 

 

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 14:28 توسط سحر وحمیده| |

 

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین

 دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر با شکوه (شانزلیزه). این را میدانم چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده است.
دخترم جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم به زمین بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن. زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی میلرزد و هنرنمایی میکنند.
من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم تو درست مرا نمی شناسی! در آن شبهای بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما غصه های خود نگفتم که آن هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را جویا شو و اگر باردار بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم یکی از آن ها هستم.تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست. دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده اماما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم :
"انسان باش. پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است""پدرت، چارلی چاپلین" 

 

حمیده

 

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 8:16 توسط سحر وحمیده| |

مردم و زنده شدم

داشتم به اين فكر مي كردم كه تا حالا چه مواقعي اين اصطلاح را به كار برده ام :

اوليش احتمالاً وقتي بوده كه داشتم توي پياده روهاي بلواركشاورز قدم مي زدم و ناگهان موش عظيم الجثه از داخل جوب بيرون آمده و جلوم سبز شده .

دوميش احتمالاً وقتي بوده كه توي ترافيك گير كرده و سر جلسه امتحان نرسيده و مجبور شدم اون درس را يك ترم ديگه بخونم .

سوميش احتمالاً وقتي بوده كه همين طور كه توي عالم خودم پشت ميز اداره مشغول چت با دوستان بودم يه دفعه رئيس مثل اجل معلق از راه رسيده. 

چهارميش احتمالاً وقتي بوده که براي اولين بار يه جنازه ميديم . اونهم جنازه مدير مدرسمون و توي حياط مدرسه .

پنجميش احتمالاً وقتي بوده كه ساعت 2 نصف شب تلفن زنگ زده و وقتي سراسيمه گوشي را بر داشتم ديدم صداي خواب آلودي از اون طرف خط مي گه ببخشيد مثل اين كه اشتباه گرفته ام .

ششمیش احتمالاْ وقتي بوده كه سر مراسم عقدم وقتي فكر مي كرديم  همه چيز را براي مراسم عروسي  با دقت و وسواس آماده كرديم از تاج عروس گرفته تا آينه سفره عقد و.... يه دفعه همه يادشون مي افته عاقد را خبر نكردن.

هفتمیش احتمالاً وقتي بوده بچه ي بيمارم روي تخت بيمارستان بود و من از حرف هاي تخصصي پزشكاني كه مي آمدن  و ميرفتن  چيزي سر در نمي آوردم و اون درد مي كشیدو من كاري از دستم بر نمي آمد .

و اما آخريش راستش آخريش خيلي فرق مي كنه . وقتي كه كسي كه دوست داري بهت نارو مي زنه و تو تمام باورها ،  ايمان و عشقت را به زندگي از دست مي دي آن وقت چيزي كه در تو فرو مي ريزد آنقدر عظيمه كه تو را با خودش فرو مي بره و انوقت كه واقعاً مي ميري .

پ. ن .1 : خداييش از اين كه با يه روح حرف مي زنيد ترسیدید نه ؟  خدا رفتگان شما را هم بيامرزه . (‌ فاتحه يادتون نره )

پ.ن .2 : راستي شما چه مواقعي فكر كرديد كه مرديد و زنده شديد (‌ البته دور از جونتون )  

سحر

 

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 9:26 توسط سحر وحمیده| |

 

هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند | گاندی

 ۱- ثروت، بدون زحمت :: 2- لذت، بدون وجدان :: 3- دانش، بدون شخصیت :: 4- تجارت، بدون اخلاق .

5- علم، بدون انسانیت :: 6- عبادت، بدون ایثار :: 7- سیاست، بدون شرافت :: این هفت مورد را گاندی تنها چند

روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.

 

حمیده

 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 15:8 توسط سحر وحمیده| |

سال جدید

سال جديد همراه با سبزه و سنبل و ماهي قرمز و تخم مرغ رنگ كرده و.... از راه رسيد . همه ما مي دانيم كه تغيير يك سال يا به عبارت ديگر تنها تغيير شماره يك سال نخواهد توانست به تنهايي لطف زيادي در حق ما انجام دهد ولي ما باز دلخوش مي كنيم به طراوت طبيعت ، سبز شدن و جوانه زدن برگ درختان دلخوش مي كنيم به خريدن لباس و اثاثيه خانه ، دلخوش مي كنيم به بوي تميزي پنجره ها و پرده ها و فرش ها  دلخوش مي كنيم به دريافت عيدي از يك دوست يا يك خويشاوند ، دلخوش مي كنيم به آرزوهاي خوب براي يكديگر و دلخوش مي كنيم ......

ولي من در سال گذشته چيزهاي هم ياد گرفتم :

يادگرفتم كه از زندگي چيزي بيشتر از همين لحظه اي كه در آنيم نيست، ياد گرفتم كه از دنياو زمانه چيزهايي طلب كنم كه در حد ثانيه قابل برآورده شدن باشند . ياد گرفتم چشمانم را به روي واقعيت هاي تلخ زندگي ببندم و اجازه دهم آن ها در كنار من جريان داشته باشند . ياد گرفتم پيش از پيش خودم را براي رفتن آماده كنم اين دنيا ارزش دلبستن زياد را ندارد ياد گرفتم زياد جدي نباشم . زندگي آنقدر ها هم جدي نیست و ياد گرفتم .......

شما چي ياد گرفتيد؟

سحر

 

نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 10:23 توسط سحر وحمیده| |

ما هم یکساله شدیم

یادم آمد که اسفند 86 شروع کرده بودیم اولین قالبمون قالبی بود با رنگ سبز و حال و هوای بهار ، اولین بار که خودمون را در قالب کلمات روی اینترنت دیدیم خیلی ذوق کردیم . احساس کردیم وارد دنیای دیگه ایی شده ایم دریافت اولین کامنت  ما را مطمئن کرد که در دنیای مجازی دیده می شویم.

توی این مدت کسانی بودند که آمدند و رفتند ولی بعضی ها بیشتر با ما همراه بودند دوستانی را که بیشتر نظر می دادند بیشتر دوست داشتیم اون ها بعد از مدتی بخشی از وبلاگ ما شده بودند با بعضی ها بیشتر از سطح وبلاگ ( البته در در سطح مجازی ) دوست شدیم و از این بابت هم خوشحالیم .

چندین بار سعی کردیم در مورد خودمون بنویسیم در مورد این که در دنیای حقیقی کی هستیم و چه می کنیم . ولی هر بار یه جورهایی نتونستیم فایده ایی هم نداشت ما این جا تنها در حکم  کسی بودیم که دلش می خواست حرف های نگفته اش را بزند.  ما این جاتنها یه وبلاگ نویس درجه دو یا سه بودیم که گاهی اوقات هم مشغله زندگی از یادش می برد که آخرین آپش کی بوده ولی به هر حال ما  این هویت تازه را خیلی دوست داشتیم و این شد بخشی از زندگی ما .

راستی اگه شما بخواهید بخش درباره مای وبلاگ ما را را پر کنید درباره ما چه می نویسید ؟

از همه دوستانی که حضور پررنگی در گاه نویس ما داشته اند سپاسگزاریم .

سحر و حمیده

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 5:23 توسط سحر وحمیده| |


Design By : Night Skin